از من دلگير نشو اگر فال نمي خرم. اگر وقتي مياي پيش من و مي گي «آقا يه فال بخر»، نمي خرم. من از تو و چهره پاكت شرم مي كنم كه رويم را بر مي گردانم. من از اشكهاي خودم هم خجالت مي كشم.
من از تو خجالت مي كشم. از دستهاي نازت، كه از كودكي با حافظ آشنايند و از چشمهاي گردت كه ميان صورت معصومت منتظر يك اسكناسند تا خوشحالي را فرياد بزنند.
گلم، عزيزم كه در بهار عمرت، زير سيلي پاسبان احمق پارك دانشجو، مي پژمري و لحظه اي بعد باز فال. فال تو چيست نازنين؟ دلم مي خواهد به حساب من، به حساب هر كه خواستي يك فال باز كني براي خودت، درونش بخواني «بسيار سفر كنيد، مشكلي داريد كه به زودي حل مي شود. به خدا توكل كنيد» تو كه بسيار سفر مي كني، از اين سر شهر به آن سرش، از اين پارك به آن پارك، شايد مشكلت توكل باشد، اگر تو با دل كوچكت به خدايي كه فراموشت كرده دل بسپري، شايد امروز دو فالي بيشتر بفروشي…
خجالت مي كشم از تو كه سهمت همين است، خجالت مي كشم از تو كه دستم خاليست. من مدتهاست خجالت مي كشم حافظ بخوانم.
