اگر از نسلي كه اعراب دهانشان را مورد عنايت قرار دادند بگذريم، نسل ما شايد بدبخت ترين نسل قرون و اعصار ايران باشد. زماني كه سيب بالاي درخت بوديم پدران و مادرانمان توي خيابان شعار مرگ بر شاه داده اند، در آن اضطرابِ بگير و نگير و جنگ سالهاي 60، سكس هاي پر از استرس داشته اند، زمان جنگ بوده است، احتمالاً قحطي كاندوم و قرص ضد بارداري بوده است، ما حياتمان را مديون جنگ هستيم. دوران كودكي را در جنگ سپري كرده ايم، دوران نوجواني را در سازندگي مدل هاشمي كه هيچ برازندگي نداشت. با خود سانسوري و ديگر سانسوري مواجه بوده ايم. هر روز در حال مشاهده سريال ها و كارتون هاي سانسور شده و آخوندهاي سانسور نشده بوده ايم. همكلاسيهايمان، ياران عزيزمان، خيلي ها معتاد شده اند، خيلي ها هم كه معتاد نشده اند، كاش معتاد مي شدند. همواره گرايشي به بد نسبت به بدتر داشته ايم، هيچگاه اجازه انتخاب «خوب» به ما داده نشده است. تا زماني كه سكس نداشتيم، آن را نماينده كليه بدبختي هاي خود مي دانستيم، اكنون كه داريم، ديگر خيلي دير شده است. عصبيت دوران ما، به فنايمان داد و اكنون حدوداً هزار سال داريم، گرچه از پا ننشسته ايم، اما مطمئناً سرنوشت خيلي خوبي نخواهيم داشت. حتي در بهترين حالت ممكن.
نگاشته شده توسط: namafhum | ژوئیه 21, 2010
زندگي در گذار
نوشته شده در Uncategorized | برچسبها: جنگ، سكس، انقلاب، جوان