چهار پنج سال پيش، توي يه خوابگاه دانشجويي نزديك ميدون وليعصر زندگي مي كردم. يه هفته اي بود كه نمي خواستم از بابام پول بگيرم و دو سه روزي بود كه فقط دوتا نون سنگك خورده بودم. ژتون غذا هم نداشتم كه از دانشگاه بگيرم، به خاطر اينكه تابلو نشم، به بچه هاي اتاق مي گفتم بيرون غذا مي خورم. بي حال افتاده بودم روي تخت و داشتم خيالبافي مي كردم. خداييش خيلي هم گرسنه نبودم، فقط بي حال بودم از گرسنگي، اما خود گرسنگي اذيتم نمي كرد. از سر بي كاري پا شدم برم بيرون يه چرخي بزنم. كاپشن رو پوشيدم، جيب كاپشنام هميشه سوراخ بود. به عنوان تفريح سالم، دستم رو كردم توي سوراخ جيب و به تجسس پرداختم. انگشتم خورد به يه اسكناس، كشيدمش بيرون، يه دوهزارتومني بود، از اون دوهزارتومني هايي كه امام خيلي خوشتيپ نيفتاده بود توش. تا به حال هيچ وقت از ديدن چهره امام راحل اين قدر احساس خوشنودي بهم دست نداده بود، اون هم اون چهره رويايي امام توي دوهزارتومني هاي چاپ اول. راه افتادم سمت ساندويچ هايداي ميدون وليعصر، اون موقع ها، هايدا بزرگترين ساندويچي بود كه مي شد با هزار و خورده اي خريد. خوشحال و خندان رفتم توي هايدا و يه ساندويچ گرفتم، يه نوشابه مشكي توي اون ليوان هاي بزرگ هم گرفتم و اومدم روبروي هايدا، توي بلوار نشستم و مشغول خوردن شدم. فكر كنم ظرف چند دقيقه همه ساندويچ رو بلعيدم. داشتم مي رفتم سمت سطل آشغال كه نايلون و ته مونده نون رو بندازم توش كه يه آقايي اومد جلو و ازم پرسيد اگه چيزي از تهش مونده بدم بهش كه بخوره. چند ثانيه خيره موندم تو صورتش، نمي دونستم چه عكسل العملي نشون بدم. بهش گفتم كه چيزي نمونده و آشغال ها رو توي سطل انداختم و در حالي كه زير لب به زمين و زمان فحش مي دادم، از كنارش گذشتم. نفهميدم چطور خودم رو رسوندم اون ور خيابون. جلوي سينما قدس كه رسيدم، نتونستم خودم رو كنترل كنم و بي اختيار هرچي خورده بودم توي جوي آب جلوي سينما بالا آوردم. دهنم مزه سگ مي داد، زندگي مزه سگ مي داد.
سلامون عليكم
باباي خدابيامرزم ميگفت تو دوره روسا كه قحطي شده بود تو يه نونوايي كار ميكرد… ميگفت اونوقتا يه دونه نون خوشگل و خوش قد و بالا و برشته رو ميزدن به ميخ بيرون از مغازه و اين نشونه اين بود كه نونوايي نون داره…! ميگه يه روز ديدم يه يارو چنگ زد و نون بيرون رو از ميخ كند و الفرار…ميگه منم گفتم اي دزد و دنبالش كردم…بابام ميگفت يه مقداري كه دويدم از پشت گرفتمش و ديدم نصف نون نيست…نصف نون رو توي راه خورده بود از ترس اينكه نون رو ازش بگيرن…اين مزه سگ و زندگي سگي اونجا هم حس شد و بابام به بنده خدا گفته بود هر وقت گشنه بودي بيا نونوايي به خودم بگو بهت نون بدم… خدا رحمتش كنه…
توسط: مسعود مشهدی در ژوئیه 29, 2010
در 9:48 ق.ظ.
چقدر دردناک
همیشه از بد بدترم هست
توسط: بیتا در ژوئیه 31, 2010
در 7:54 ب.ظ.
من با اجازه لینکتون میکنم
توسط: بیتا در ژوئیه 31, 2010
در 7:57 ب.ظ.
خيلي لطف كردي
توسط: namafhum در ژوئیه 31, 2010
در 10:09 ب.ظ.