نگاشته شده توسط: namafhum | دسامبر 24, 2013

حتی من هم می خوام برم….

خسته شدم. بعداز چهار پنج سال جون کندن و مثل سگ پا سوخته دویدن توی این خراب شده. بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید رفت. باید گذاشت و گذشت و رفت. الان که دیگه نه حسی مونده و نه حالی و نه دلی که قرار باشه بِکَنَمِش. پس رفتن وکندن هم راحته. اونقدر خوشبین نیستم که ندونم اونور هم خبری نیست. هرچی باشه مملکت غریبه، اونجا نفر دومی. اما باید برم… دیگه اینجا نمیشه. دیگه تحمل ندارم….

Advertisements
نگاشته شده توسط: namafhum | اوت 5, 2010

من مدتهاست خجالت مي كشم حافظ بخوانم

از من دلگير نشو اگر فال نمي خرم. اگر وقتي مياي پيش من  و مي گي «‌آقا يه فال بخر»‌،‌ نمي خرم. من از تو و چهره پاكت شرم مي كنم كه رويم را بر مي گردانم. من از اشكهاي خودم هم خجالت مي كشم.
من از تو خجالت مي كشم. از دستهاي نازت، كه از كودكي با حافظ آشنايند و از چشمهاي گردت كه ميان صورت معصومت منتظر يك اسكناسند تا خوشحالي را فرياد بزنند.
گلم، عزيزم كه در بهار عمرت، زير سيلي پاسبان احمق پارك دانشجو، مي پژمري و لحظه اي بعد باز فال. فال تو چيست نازنين؟ دلم مي خواهد به حساب من، به حساب هر كه خواستي يك فال باز كني براي خودت، درونش بخواني «بسيار سفر كنيد، مشكلي داريد كه به زودي حل مي شود. به خدا توكل كنيد» تو كه بسيار سفر مي كني، از اين سر شهر به آن سرش، از اين پارك به آن پارك، شايد مشكلت توكل باشد، اگر تو با دل كوچكت به خدايي كه فراموشت كرده دل بسپري، شايد امروز دو فالي بيشتر بفروشي…

خجالت مي كشم از تو كه سهمت همين است،‌ خجالت مي كشم از تو كه دستم خاليست. من مدتهاست خجالت مي كشم حافظ بخوانم.

نگاشته شده توسط: namafhum | اوت 3, 2010

اخراجي هاي 3 را تحريم كنيم

تحريم اخراجي هاي 3

امروز ميلي به دستم رسيد كه مسعود ده نمكي، سركرده پيشين انصار حزب الله دلقك نامه شماره 3 خود را دارد تمام مي كند و به زودي اكران خواهد شد. اگر تا پيش از اين، ديدن فيلم هاي اخراجي ها، تنها يك بي تفاوتي پنهان به نظر مي رسيد، امروز، به سينما رفتن و ديدن اين فيلم، به سخره گرفتن آشكار رنج و خون جوانان رشيد اين مملكت است.
اگر يك لحظه هم وسوسه شديد اين فيلم را در سينما ببينيد،‌به اولين قطره اشكي فكر كنيد كه با ديدن صحنه مرگ ندا در چشمتان جوشيد، به سهراب و سهراب ها، به اشكان فكر كنيد. اگر ژست جديد ده نمكي كمي نرمتان كرد،‌به شهيد عزت ابراهيم نژاد فكر كنيد كه مظلومانه در روزهاي 18 تير 78 كشتندش، به مجيد توكلي و صدها يا هزاران زنداني شناخته شده و شناخته نشده اي فكر كنيد كه روزهاي جواني شان ( و شايد بهترين روزهاي جواني بهترين جوانان اين مرز وبوم) در پشت ميله ها، زير هشت باتوم ها و در اعتصاب غذا دود مي شود.
اگر باتومي خورده ايد،‌به درد و تحقير آن بيانديشيد، اگر مي دانيد گاز اشك آور چيست، اگر سال پيش فهميديد باروت چه بويي دارد، اگر قلبتان هنوز مي تپد و برايتان بي تفاوت نبودن هنوز مفهومي دارد، از كنار اين دلقك رقصاني دهنمكي، بي صدا بگذريد، ديگران را نيز تشويق كنيد بي صدا بگذرند.
اگر خيلي هم دلتان براي قيافه ننگين شريفي نيا(كه در مراسم تحليف احمدي نژاد حضور داشت) تنگ شده است و هنوز مشتاقيد فيلم اخراجي هاي 3 را ببينيد، چند روزي بعد از اكران آن، از دستفروشان بخريدش.
بياييد فرياد برآوريم، ما به جلادانمان پول نمي دهيم و ديگران را نيز ترغيب كنيم.
——————————————————————————————-
پي نوشت: اين مطلب را هر كسي هر جايي كه دلش خواست كپي كند. اطلاع رساني كنيد، به اين اكتفا نكنيد كه خودتان فيلم را نمي بينيد، خيلي از افراد هستند كه مشتاقند فيلم را ببينند اما تنها با چند جمله مي توان آن ها را از ديدن اين فيلم منصرف كرد.

نگاشته شده توسط: namafhum | ژوئیه 28, 2010

ساندويچي كه مزه سگ مي داد

چهار پنج سال پيش، توي يه خوابگاه دانشجويي نزديك ميدون وليعصر زندگي مي كردم. يه هفته اي بود كه نمي خواستم از بابام پول بگيرم و دو سه روزي بود كه فقط دوتا نون سنگك خورده بودم. ژتون غذا هم نداشتم كه از دانشگاه بگيرم، به خاطر اينكه تابلو نشم، به بچه هاي اتاق مي گفتم بيرون غذا مي خورم. بي حال افتاده بودم روي تخت و داشتم خيالبافي مي كردم. خداييش خيلي هم گرسنه نبودم، فقط بي حال بودم از گرسنگي، اما خود گرسنگي اذيتم نمي كرد. از سر بي كاري پا شدم برم بيرون يه چرخي بزنم. كاپشن رو پوشيدم، جيب كاپشنام هميشه سوراخ بود. به عنوان تفريح سالم، دستم رو كردم توي سوراخ جيب و به تجسس پرداختم. انگشتم خورد به يه اسكناس، كشيدمش بيرون، يه دوهزارتومني بود، از اون دوهزارتومني هايي كه امام خيلي خوشتيپ نيفتاده بود توش. تا به حال هيچ وقت از ديدن چهره امام راحل اين قدر احساس خوشنودي بهم دست نداده بود، اون هم اون چهره رويايي امام توي دوهزارتومني هاي چاپ اول. راه افتادم سمت ساندويچ هايداي ميدون وليعصر، اون موقع ها، هايدا بزرگترين ساندويچي بود كه مي شد با هزار و خورده اي خريد. خوشحال و خندان رفتم توي هايدا و يه ساندويچ گرفتم، يه نوشابه مشكي توي اون ليوان هاي بزرگ هم گرفتم و اومدم روبروي هايدا، توي بلوار نشستم و مشغول خوردن شدم. فكر كنم ظرف چند دقيقه همه ساندويچ رو بلعيدم. داشتم مي رفتم سمت سطل آشغال كه نايلون و ته مونده نون رو بندازم توش كه يه آقايي اومد جلو و ازم پرسيد اگه چيزي از تهش مونده بدم بهش كه بخوره. چند ثانيه خيره موندم تو صورتش، نمي دونستم چه عكسل العملي نشون بدم. بهش گفتم كه چيزي نمونده و آشغال ها رو توي سطل انداختم و در حالي كه زير لب به زمين و زمان فحش مي دادم، از كنارش گذشتم. نفهميدم چطور خودم رو رسوندم اون ور خيابون. جلوي سينما قدس كه رسيدم، نتونستم خودم رو كنترل كنم و بي اختيار هرچي خورده بودم توي جوي آب جلوي سينما بالا آوردم. دهنم مزه سگ مي داد، زندگي مزه سگ مي داد.

نگاشته شده توسط: namafhum | ژوئیه 25, 2010

در زمان هاي قديم، شاه تيراندازي مي كرد

در زمان هاي قديم شاه تير اندازي مي كرد، فرح طناب بازي مي كرد، شاه مي گفت بسه ديگه، فرح مي گفت ده تا ديگه… اووه يادش بخير، عجب بچه بوديم و عجب آزاد بوديم و عجب همه چيز جاي خودش بود. رياضياتمان در ده بيست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده خلاصه مي شد و هر كي سواد نداشت خرمون مي شد.حالا اونايي كه سواد دارن شدن خر اونايي كه سواد ندارن، گرچه ديگه شاهي نيست و فرحي. تازه كلي هم رياضيات پيشرفته تر مي دانيم. اون موقع اگه خاله قزي خونه نبود، لاجرم انگليس سراغشو ميگرفتيم. حالا اول بايد بريم بهشت زهرا و زندان ها و كهريزك رو بگرديم، بعد انگليس و جاهاي ديگه. عمو زنجيرباف قصه هاي ما، زنجيرشو مي انداخت پشت كوه، بابا نخود و كيش ميش مياورد، الان اگه عمو زنجير باف بزاره بابا بياد خونه كلي حال داده.

در راستاي اينكه دوستان روشنفكر، معمولي و حتي عرزشي هاي عزيز نيز بيننده فارسي وان هستند و تنها رسانه در اختيار ما اين اينترنت پيزري است، بسيار احساس كمبود اعتماد به نفس مي نماييم. تنها نفس راحتي كه در طي اين چند روزه كشيديم پارازيتي بود كه برادران روي امواج اين شبكه انداخته بودند.
خواستم يه پست بذارم، هرجا نگاه كردم ردپاي فارسي وان بود،‌ خيلي دلم به حال خودم سوخت. شايد باورتان نشود. مي دانم كه باورتان نمي شود، ما در منزل فارسي وان نداريم، اصلاً ماهواره نداريم، يك تلويزيون پارس گرونديك سال بابا قجر خان داريم كه نديدنش به ز ديدن آن مي باشد. با اين حال، گاهي نيز احساس خوشبختي مي كنم. به خدا، اصلاً بحث تظاهر نيست. شايد عجيب باشد، اما گاهي پيش مي آيد كه احساس خوشبختي بكنم، حتي با اينكه فارسي وان نداريم.

نگاشته شده توسط: namafhum | ژوئیه 21, 2010

زندگي در گذار

اگر از نسلي كه اعراب دهانشان را مورد عنايت قرار دادند بگذريم، نسل ما شايد بدبخت ترين نسل قرون و اعصار ايران باشد. زماني كه سيب بالاي درخت بوديم پدران و مادرانمان توي خيابان شعار مرگ بر شاه داده اند، در آن اضطرابِ بگير و نگير و جنگ سالهاي 60، سكس هاي پر از استرس داشته اند، زمان جنگ بوده است، احتمالاً قحطي كاندوم و قرص ضد بارداري بوده است، ما حياتمان را مديون جنگ هستيم. دوران كودكي را در جنگ سپري كرده ايم، دوران نوجواني را در سازندگي مدل هاشمي كه هيچ برازندگي نداشت. با خود سانسوري و ديگر سانسوري مواجه بوده ايم. هر روز در حال مشاهده سريال ها و كارتون هاي سانسور شده و آخوندهاي سانسور نشده بوده ايم. همكلاسيهايمان، ياران عزيزمان، خيلي ها معتاد شده اند، خيلي ها هم كه معتاد نشده اند، كاش معتاد مي شدند. همواره گرايشي به بد نسبت به بدتر داشته ايم، هيچگاه اجازه انتخاب «خوب» به ما داده نشده است. تا زماني كه سكس نداشتيم، آن را نماينده كليه بدبختي هاي خود مي دانستيم، اكنون كه داريم، ديگر خيلي دير شده است. عصبيت دوران ما، به فنايمان داد و اكنون حدوداً هزار سال داريم، گرچه از پا ننشسته ايم، اما مطمئناً سرنوشت خيلي خوبي نخواهيم داشت. حتي در بهترين حالت ممكن.‌

دسته‌ها